تبليغاتX
به انتظارت خواهم ماندتا زمانیکه بیایی

نیـــــــــمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال

 

دل به یاد آورد ایام وصال ! از جدایی یک دو سالی می گذشت . یک دو سال از عمر رفت و برنگشت!

 

دل بیاد آورد اول بار را ،خاطرات اولین دیدار را

 

آن نظر بازی ،آن اسرار را ............. آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود.   

 

چون من از تـکرار او هم خســـــته بود !! آمد و هم آشیان شد با من وهمنــــشین و همزبان شد با من .

 

خسته جان بودم که جان شد با من وناتوان بود و توان شد با من !

 

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچـــــنین آغاز شد دلبـــــستگی ! وای از آن  شب زنده داری تا سحـــر

 

وای از آن عمری که با او شد به سر . مســـــــت او بودم ز دنــیا بی خـــبر دم به دم این عشق می شد

 

بیشتر !!! آمدودر خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد :

 

گفتمش : در عشق پابر جاست دل ،گرگــــشایی چشم دل زیباست دل ! دل زعشق روی تو حیران شده

 

در پی عشــــــــق تو سرگردان شده .

 

گفت : در عشقت وفادارم بدان، من  تو را بس دوست می دارم بدان ! شوق وصلت را به سر دارم بدان !

 

چون تویی مخمور خمارم بدان !! با تو شادی میشود غم های من ! با تو زیبا میشود فردای من !!!!!

 

گفتمش :  عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افســون شده ! جز تو هر یادی به دل مدفون شده

 

عالم از زیبائیت مجنون شده !

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ! طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش .در سرم جز عشق او سودا نبود

 

بهر کس جز او در این دل جا نبود .دیده جز بر روی او بینا نبود

 

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

 

خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی یکتا بود . 

 

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت  بی گمان از

 

مرگ ما پروا نداشت ! آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس !

 

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود برسر پیمان خود محکم نبــــود سهم من از

 

عشق جز ماتم نبود .بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست .

 

ٱن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست .

 

بخت بد بـــین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول ٱن رحمــــت نشد . عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

 

با چنین تـــقدیر بد تدبیر نیست ! از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست

 

و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره ٱب گشتم کم شدم !

 

آخر آتش زد دل دیوانه را                                                            سوخت بی پروا دل پروانه را

 

عشق من :

 

از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف

 

رفت فردا را نگر !!

 

آخر این یکبار از من بشنو پند : بر من و بر روزگارم دل مبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ؟؟؟ عشق دیرین گسسته تار و پود !!

 

گرچه ٱب رفته باز آید به رود                                                    ماهی بیــــچاره اما مرده بود

 

 

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است

 

                                                            

تقدیم به سروین عزیزم

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 1:54 توسط نسترن |


هوالمحبوب

 

 

می نویسم از تو !

از تو ای شاد ترین ، ای تازه ترین نغمه عشـق

 

تو که سر سبز ترین منظره ای ..

 

تو که سر شــــارترین عاطفه را نزد تو یافتـــه ام

 

تـو که سنگ صبـــــــــورم بودی

 

در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود

 

به تو می اندیشم !

 

به تو می بالم !

 

از تو میگیرم هر چه انگیزه درونم دارم

 

از تو میــــــــــــــــــــــــگیرم شباهنگام

 

آن دم که تـــو را نزد خود می بــینـــــم

 

بهترین آرامش، برترین خواهش و احساس نیاز

 

در دلم می جوشد

 

عشق ها رو به خدایی شدن است

 

رو به بر تر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست

 

دوستــــــــــت می دارم

 

از همین نقطه تا عرش

 

دوستـــــــت می دارم

 

از زمین تـــا به خدا

 

 

تقدیم به تک ناجی قلبم (+،+.Y)

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:59 توسط نسترن |


مطمئن باش و برو ...

 

 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست وچه زشت

 

به من و سادگی ام خندیدی

 

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

 

وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت : تا ابد مال تو بود !!!

 

تو برو تا راحتتر تکه های دل خود را سر هم بند زنم

 

مطمئن باش و برو ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:28 توسط نسترن |


هوالمحبوب ....

 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز  خدایی

 

حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی

 

گفته بودی جگرم خون نکنی باز  کجایی ؟؟

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

 

عهد نابستن از آن به که ببنــــدی و نمانی

 

مدعی طعنه زند در غم عـــــشق تو زیادنند

 

وین  نداند که من از بحر غم عشق تو زادم

 

نغمه ی بلبل شیراز نرفته است زیادم  ......

 

دوستان عیــب کنندم که چرا دل بتو دادم؟؟؟

 

باید اول از تو پرسید که چنین خوب چرائی ؟

 

 

تقدیم به تک ناجی قلبم ........ 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:23 توسط نسترن |


هوالمحبوب ..................

 

دوباره قدم های خسته ام در پی جاده ای است که بتو میرسد !

 

پلک های سنگینم لذت طلوع خورشید را از من گرفته انــــــد .

 

در پی قاصدکی هستـــــم ... قاصدکی نرم و سبک بال  که در سکوت تیره ام قدم گذارد .

 

قاصدکی در نقش یک ستاره در آسمان سیه فام خاطرم !

 

دیگر درخشش چشمان ستاره ها هم خشنودم نخواهند ساخت همیشه در واپسین لحظات

 

نام و یادت تنــــها ریسمانی است که به آن چنگ زده ام .زیر باران مهرت می بارم و در

 

پناه دستان لطیفت قرار میگیرم و باز هم میخواهم ببارم بارشی به اندازه ی تمام وسعت

 

 دلتنگی ام و خوب میدانم که تــــــو بهترین همدم برای لحظه ، لحظه های عمرم هستی

 

دست های سردم در جستجوی گرمـــــــــــــــــــــــــــــــای وجودت همه جا را می کاود .

 

قاصدک ها ،:

 

                    مرا تا جاده ای که به منزلگاه امن او میرسد یاری کنید .......

 

 

                                                    تقدیم به ستاره ای که تنها فانوسی است در شبهای تارم ......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:40 توسط نسترن |


گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست

تا شبی محرم اسرارنهانم باشد

از تو دل بر نکنم تا دل و جانم باشد

میبرم جور تا وسع توانم باشد

 تقدیم به او.......

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:39 توسط نسترن |


دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد عاشقي ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:43 توسط نسترن |